برای تولد روز خوب
و روز خوب به چهار سالگی رسید
زندگی برای لحظه هاست

ليلی در پاييز
مثل گریه توی پاییز ، مثل پاییز توی کوچه
مثل کوچه زیر بارون ، مثل بارون روی شیشه
تو خود عشقی ، خود عشق ، تو خود عشقی ، خود عشق
مثل اسمت روی قلبم ، مثل هدیه توی دستم
مثل اون حالی که داشتم ، وقتی هدیه رو می بستم
تو خود عشقی ، خود عشق ، تو خود عشقی ، خود عشق
مثل ماه
مثل ماه ، وقتی گریه ش می گیره
مثل گل ، وقتی از دسته تو می ره
مثل من ، که نمی آیی و می میره
مثل تو ، تو خود عشقی ، خود عشق
مثله ماه ، مثله تو
مثله اشک ، مثله من
مثله عشق مثله آه
آه ، تو خود عشقی ، خود عشق
مثل لیلی توی پاییز ، مثل مجنون زیر بارون
مثل بارون وقتی آروم ، آروم آروم می شه عاشق
تو خود عشقی ، خود عشق ، تو خود عشقی ، خود عشق
تو که نیستی
سبز تر از آنچه که اندیشه کنی
همه جان و تنم سبز شده است
دلم از رفتن تو غمگین نیست
چون خدا خواست که دل شاد شده است
تو که بودی همه ره بن بست بود
تو که نیستی ، هستی ام ماه شده است
رنگ لبخند بدیدست لبم
روحم با عشق شکوفا شده است
و در آن ماه که بهشت است به سال
دل من عاشق روی رخ یار شده است
گفتمش توبه کن از این مستی و عشق
گفت مترس تجربه در این دل صدچاک بسیار شده است
سایه روشن
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب
در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا
زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!
زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید
و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!
در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه
که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ...
نه جنس دوم...
نه یک موجود تابع...
نه یک ضعیفه ...
نه یک تابلوی نقاشی شده،
نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،
نه یک دستگاه جوجه کشی.
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،
بی آنکه دیگری را بیازارم...
فرای تمام تصورات کور،
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،
بی تفاوت و بی احساس باشم،
بی ادب و شنیع باشم،
بی مبالات و کثیف باشم.
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم.ـ
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.
من به زن وجودم افتخار می کنم،
هر روز و هر لحظه ...
من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم
و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند
و تحسین می کنند
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.
استاد حسن حسینی
تقصیر تو نبود
خودم نخواستم چراغِ قدیمی خاطره ها
خاموش شود
خودم شعرهای شبانه اشک را
فراموش نکردم
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند
نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد
بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند
که هرگز ندیدمشان
تنها آرزوی ساده ام این بود
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها
زیر لب بگویی
�یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش�
همین جمله
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان
کافی بود
هنوز هم جای قدمهای تو
بر چشم تمام ترانه هاست
هنوز هم همنشین نام و امضای منی
دیگر تنها دلخوشی ام
همین هوای سرودن است
همین شکفتن شعله
همین تبلور بغض
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان
شاد می شوم
یغما گلرویی
یک خط
می نگارم
به نگارم
که تویی دار و ندارم
خنده بر لب
رنگ بر رخ
شور در دل
همه از عشق تو آمد به وجود
دل من تاب ندارد
خبر از خواب ندارد
به جنون آمده اینک
چه کند راه ندارد
طلب یار و وفا می کند هردم
خبر از جور و جفا ، درد و فراق
آه ندارد
سایه روشن